تبليغاتX
شباب

شباب

فرهنگی سیاسی اجتماعی

دام

سلام
جمعه چهارده خرداد گذشت و رو سياهي براي کلاغ ماند.
جمعه اي که مردم آمدند تا بگويند هنوز هم پاي آرمانهاي امام (ره)که همان مباني اسلام ناب محمدي (ص) است ايستاده اند.
جمعه اي که مردم آمدند تا بگويند هنوز هم اسلامي آمريکايي را مي شناسند.
جمعه اي که آمدند تا بگويند لبيک يا خامنه اي و لبيک يا خامنه اي يعني پاسخ يا ليتنا کنا معک حسين (ع) در سال 60 هجري.
اما افسوس و صد افسوس که  خبرگزاري ها و سايت ها و افراد محلل (تحليلگر) بيش از آنکه به سخنان رهبري معظم (قابل توجه رئيس جمهور محترم) که همچون رودخانه اي زلال جاري است و ماهي وجود ما را بصير و آگاه مي نمايد خود را با حاشيه ها سرگرم نموده اند.
دوستان آگاه باشيد و در دام دشمنان نيفتيد که امروز پرداختن به اين موضوع که در حاشيه چه گذشت اهميت چنداني ندارد به جاي بحث و گفتگو در حاشيه (سيد حسن و محمود وعلي اکبر و سران فتنه و...)بايد صحبت هاي مقام معظم رهبري را سر منشا حرکت و نقشه را قرار دهيم. باشد در که در پيشگاه خداوند و خليفه اش امام زمان (عج) رو سياه نباشيم.
-----------------------------------------------

این گرد باد ها که به غیرت در آمده

تسلیم رهبرند که طوفان نمی کنند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/03/18ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط محمدصادق سامانی  | 

در دل گشتم و ...

كرانه تا كرانه دل را گشتم. تو نبودي.ميگفتند آنجايي. يقينم هست كه نيك زير و رو كردم ويرانه هاي دل را . دريغا كه هر چه گشتم بيش، كمتر يافتم ،بيش از پيش تو را.

گرماي نيازم ز ناكامي ديدار سرد شد و بر پيكره ام رنگ مرگ پاشيد.به تفحصم ايمان داشتم و از نتيجه ناخرسند بدنبال دليل ميگشتم . شك دامانم را غرق در ترديد كرده بود و آسمان برايم سقف نبود كه آواري بر سرم بود.

پيرمان گفته بود كه تو در دلهاي ترك خورده اي، كه در ساز شكسته خوش تر مي نوازي. تو ميداني كه گشتم . تو ميداني كه پنهاني نماد ،مگر يك بار جستم .ولي هيچت يافت نشد.

نقل اين قصه به آواز گفتم : كه اي اهل زمين آن كه ميگويند كريم است ،نبود، آنكه گويند تيمار زخمه دنياست نبود ... در اثناي شكايت برسيد پير خردمند و به معنا گفت: اي سائل درگاه خدا به خدا كه دلت ، ويرانه ز تدبير شيطان رجيم  است نه از دوري يار .

دلت مامن يار بود و تو ولي خانه خرابش كردي . او در حرمت بود و تو آسان به تامين نيازي پست از حرم دل برونش كردي.

سر در گريبان فرو بردم و از خجلت اين جرم عظيم به كنجي رميدم چند. كه نوايي آمد كه خطابش بر من بود ، گفت چون كه بر جرم خود آگاه شدي مقرب درگاه شدي...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/23ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط مهدي خالوندي  | 

یا لیتنا کنا معک

عاشورای امسال برای من عاشورای متفاوتی بود. از جهت که فرصتی پیش آمد تا بیشتر به چیزهایی فکر کنم که برای ما عادت شده و گاهی اوقات سنگ آن را به سینه می زنیم.

ریا نباشد امسال ما هم دسته عزاداری داشتیم و توی شهر چرخیدیم. البته تو شهری که از چند روز قبل بسیار تهدید شد (و هنوز هم می شود). حادثه مسجد امیرالمومنین شهر زاهدان را یادتان هست؟ این روزها برای مردم زاهدان طبیعی شده که ناگهان یکی وسط جمعیت منفجر شود. (البته شاید هم نشده)

دسته عزاداری ما کمی متفاوت بود. چندین مرد مسلح (که نمی دانم واقعاً کاری از دستشان بر می آمد یا نه) دور و بر ما راه می رفتند. یک وانت مزدا که روی سقفش آنتی با شاخکهای عجیب بود (و بعداً فهمیدیم آشکار ساز بمب است) از کنار ما جدا نمی شد وصدای بالگرد پلیس هم نمی گذاشت بفهمیم مداح چه می گوید. (هرچند به طور عادی هم معلوم نبود!). شاید همه اینها به این خاطر بود که فرماندهان سپاه همراه با ما سربازان بودند.

 خیلی ها نمی خواستند بیایند. نه اینکه خوابشان می آمد یا خسته بودند. آنها واقعاً می ترسیدند. به هر حال ما به عزاداری امام حسین(ع) رفتیم. ولی به درستی نمی دانم که عزاداری می کردیم یا فکر جان خودمان بودیم. هر لیوان شربت یا چایی که از مردم می گرفتیم با ترس می خوردیم. چون شنیده بودیم که کسی در روزهای قبل در شربتها زهر ریخته بود. هر قدمی که برمی داشتم دور و بر خودم را می پاییدم که مبادا کسی خود را به داخل جمعیت بیندازد یا حتی پیرزنی که کنار خیابان نشسته بود برایم مشکوک بود.

 به هر حال عزاداری ما تمام شد و هیچ اتفاقی هم نیفتاد. "تعز من تشاء و تذل من تشاء" (بماند که شنیدیم چند نفر با اون کمربندهای معروف دستگیر شدند)

ولی این اتفاقات تلنگری برایم بود. از صبح تا بعد از ظهر عاشورا مدام عبارت یا لیتنا کنا معک در ذهنم بود. من که برای او این گونه عزاداری کردم آیا واقعاً اگر آن زمان بودم "کنا معه" بودم. حکایت عزاداری ما هم به گریه هایمان در مجالس امام حسین(ع) می ماند. هر وقت دلمان می گیرد یا مشکلی داریم چنان می گرییم که هیئت را سیل می برد! ولی واقعاً ما مرد کنا معک هستیم.

 ***

درویشی را دیدم که سر بر آستان کعبه همی مالید و می گفت: یا غفور و یا رحیم تو دانی که از ظلوم جهول چه آید.

 عذر تقصیر خدمت آوردم / که ندارم به طاعت استظهار

 عاصیان از گناه توبه کنند / عارفان از عبادت استغفار

 عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بظاعت، من بنده امید آورده ام نه طاعت و به دریوزه آمده ام نه به تجارت. اصنع بی ما انت اهله.

بر در کعبه سائلی دیدم / که همی گفت و می گریستی خوش

 من نگویم که طاعتم بپذیر / قلم عفو بر گناهم کش

 سعدی

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/19ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط مهدی نامقی  |